شب است و هوا مثل همیشه کمی خنک . ماه را از پنجره ی اتاقم لمس میکنم و تو خوابی ...
و من امشب از تو مینویسم و برای تو . برای اولین بار ...
شاید قبل از این لحظه ای که به خاطر تو خودکارم را برداشته ام هرگز توانایی نوشتن از چنین کسی را نداشتم یا شاید هنوز وقتش نرسیده بود
البته تمام اینها حدس های من است بر اساس چیزهایی که میدانم آنچنان مهم نیست از دید تو !
نور ملایمی که حالا اتاقم را روشن کرده بیشترین بهانه برای فکر کردن به توست
چون ماه مهربان هنوز آنقدر توانا هست که شب هایم را بدون چراغ سپری کنم...
گاهی حس نیاز به کسی که وصف ناپذیر است برایم شیرین و گرم است ...
مثل حالا! شاید یک حس شهوتناک زیبا و خیس آنچنان غرقم کند که هرگز نتوانم از ادب پیروی کنم
گاهی نیازمندت میشوم در این حد ...
و بسیار سرکوب میکنم حس گرمی را که درونم میجوشد
و این حس همیشه از یک جنس نیست . جنسی که برای من و تو آشناست . نه ! گاهی تنها یک نگاه . یک آغوش . یک .. حتی یک سکوت . اما در کنار تو . نه به یادت
و این کار همیشه ی من است . مثل حالا که مینویسم . به یاد تو
و هوای اتاق مرا غرق در خود میکند تا نتوانم از فکر تو بیرون بروم
اگر کلیشه ای شد یا شبیه نامه ...! به دل نگیر . عادت شده یکنواخت بودن نوشته هایم..
خواستم عادت دهم خودکارم را به اینکه از تو بنویسد . از تویی که حالا دلیل نوشته های منی.
چشم هایت را بسته ای که دنیا را تاریک کنی
امشب شب من به سیاهی چشمان توست
وقتی که خوابیدی ..حس عجیبیست و برای من شیرین که تو آرام و بی جنبشی و غرق در زیبایی و این را چه خوب است که همه نمیبینند. و من هم تنها در خیالم تصور میکنم . که تو آرامش بخش ترینی برای من
برایم زیبایی تو بی پایان اگر نباشد قابل وصف هم نیست . فقط گاهی به رسم عادت میگویم زیباترینی ...
مهتاب امشب را در خودت خلاصه کردی . آرامش و زیبایی اش را
اگر چه او هم وامدار توست ...
شهرم در سکوت فرو رفته. همه خواب و من بیدار . برای اینکه فکرت گاهی اجازه ی هیچ کاری را نمیدهد .و این برای من قشنگترین اتفاق است
دراز میکشم بر سطحی که تا تو کنارم نخوابی همیشه سرد است و نا آرام ...
امشب ذهن من آزاد است با تو تا هرکجا که میخواهد سفر کند ...
غرق در آرامش بخوابی
تنها ترین فکر تنهایی من .
نوشته شده توسط شب در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 10:51 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
نوشته شده توسط شب در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 14:57 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
سالروز تولد آدم نزدیک بود و خداوند سخت در اندیشه ی هدیه ای برای آدم بود
یکی از فرشتگان پیش آمد و گفت : او را به گردشی بر فراز زمین ها و دریا ها ببر
خداوند گفت کم است این را خودش بدست می آورد
فرشته دیگری گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد
خداوند ابرو در هم گشید و گفت هنوز نمیدانید آدم کیست ؟ که چنین چیزی پیشکش می کنید ؟
فرشتگان سکوت کردند
دردانه خداوند روزی دگر یکساله می شد و آنها نمیدانستند چه ارزشی دارد این روز
خداوند گفت : خودم می دانم.
سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره های پراکنده مهربانی را گرد آورند
و از لابلای گلبرگ گلهای زمین و بهشت شهد های خوشبو بیاورند
وسپس آمیزه ای از این همه طراوت شهد و لذت را ، به باقی مانده گلی زد که آدم را از آن سرشته بود
آن روز آدم خوابید ، و وقتی بیدار شد تنها نبود.
خداوند زن را آفرید.
روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زیبای تکامل دردانه (های) خداوند بود.
روز تولد آدم ، روز مرگ تنهایی بود. عطر زن در زمین پیچید.
هدیه عروسی این دو ، گوهر شب چراغ بود ، که آدم بر فراز خانه اش فراز نمود.
تنها خداوند این تنهایی را فهمیده بود.
چون خودش تنها بود.
نوشته شده توسط شب در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 11:48 موضوع عارفانه | لینک ثابت
یک روز که دعایم پیش خدا برسد
و حرفهای ناگفته مرا به او برساند ...
خواهی دید که دنیا بی حساب بی حساب هم نبوده است
و من ...
در حیرتی نا باور انه به تو خواهم نگریست
و تو خواهی دید که چه سخت است تقاص بی گناهی را پس دادن ...
نوشته شده توسط شب در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 11:47 موضوع سخن سردبیر | لینک ثابت
با سلام خدمت مردم که شدن تو زندگی گم
حرفایی تو دل نشسته قفل قلبمو شکسته
حرفای حسابی دارم اما گوش واسش ندارم
گل گندم , گل گندم چی بگم از دست مردم؟
بدجوری دلم شکسته شدم از بی مهری خسته
طاقتی برام نمونده غصه قلبمو سوزونده
توی این آشفته بازار شده حرفاتون دل آزار
توی این دشت سیاست کمه غنچه ی صداقت
هیچکی یاد هیچکسی نیست فکر یاس و اطلسی نیست
چرا اینقدر خوش خیالین غرق پاسخ و سؤالین؟
دست رودست زدین, نشستین چشم رو مهربونی بستین؟
وقت انتخاب رسیده نوبت صبح سپیده
این وظیفه از قدیمه این صراط مستقیمه
این اخه یه انتحابه چشم بعضیا توخوابه
داده رهبرم خبردار به همه آدما هشدار
بشناسید کاندیداها رو شستشو بدین دلارو
با توام ! آهای مسلمون! گوش بده تو با دل وجون
چرا تو قفس نشستین؟ رو عمل چشا روبستین؟
بنده و غلام حرفین مثل کبک توی برفین؟
من میگم باید که پاشیم فکر خاک خونه باشیم
کشور و با هم بسازیم روی دشمنا بتازیم
که واسش دروغ میسازن اما آخرش می بازن
اونا که چیزی ندیدن واسه اون بهونه چیدن
ندارن یه کم هواشو نشنیدن هیچوقت صداشو
دل دریاییش بزرگه تو هوای میش و گرگه
مهربونیاش زیاده مثه سرو رو به باده
بابا واژه ی عدالت میکشه پیشش خجالت
پر غصه ی همیشه هیچکی مثل اون نمیشه
حرف دشمن بی حسابه یه حباب روی آبه
ما باید با هم به پا شیم بذر همدلی بپاشیم
روزجمعه میگیم آره پای صندوقیم دوباره
میشه حرفامون یه کاسه تا بسازیم یه حماسه
حک شده به روی سینه حرف آخرم همینه؛
هیچکی تو دلم همیشه احمدی نژاد نمیشه
ختم شعرم شده انگار رای ما محمود اینبار
شاعر:بهنام بلالایی
نوشته شده توسط شب در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 15:7 موضوع سخن سردبیر | لینک ثابت
چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.
غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟
نوشته شده توسط شب در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت
پیروزی خوب بر شمشیر بر تمامی مسلمانان و آزادیخواهان جهان مبارک
پیروزی مردم بی دفاع غزه بر پنجمین ارتش مسلح دنیا مبارک
فلسطین می جنگد - اسرائیل می لرزد
نوشته شده توسط شب در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 14:0 موضوع حرف دل | لینک ثابت
فرشته نگهبان مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: - اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی. مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید..بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:- ایست!مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد فکری کرد و گفت: -پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟
نوشته شده توسط شب در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 11:31 موضوع داستان | لینک ثابت
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .!!!
نوشته شده توسط شب در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 11:31 موضوع داستان | لینک ثابت
به خاطر داشته باشیم که : عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم. راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .. نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم . سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم. طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم. زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم . دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم . ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم. رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرویم.
نوشته شده توسط شب در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 11:30 موضوع آموزش | لینک ثابت
روزی مردی خواب عجیبی دید . دید كه رفته پیش فرشته ها وبه به كارهای اونها نگاه می كنه .
هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیكها از زمین می رسند باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته پرسید: شما دارید چه كار می كنید؟
فرشته در حالی كه داشت نامه ای راباز می كرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم .
مرد كمی جلو تر رفت ، باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه كاغذ هایی را داخل پاكت می كنند و انها را توسط پیكهایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید شما چه كار می كنید؟
یكی از فرشته گان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم مرد كمی جلو تر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می كنید و چرا بیكارید؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است .
مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار كمی جواب میدهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چه گونه میتوانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط كافیست بگویند خدایا شكر.
نوشته شده توسط شب در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 9:28 موضوع داستان | لینک ثابت
من می خوام هرچی که دارم نذر چشمـای تو باشه نمی خوام حتـــــی یــه لحظه دلم ازدلت جداشه
دنیـــــــا رو می خوام همیشه تو چشمـای تو ببینم هرچی گل باشه تـــــو دنیا واسه چشم تو بچینم
نمی خوام ابــــــــــــر سیاهی تو چشـای تو بشینه نمی خوام چشـات بجز عشق چیز دیگه ای ببینه
نمی خوام خنجر تقـــــــــــدیر چشـــــــاتـو ازم بگیره نمی خوام بی تو بمـــــــونم دل من بی تو میمیره
نمی خوام قــــــاب نگاهم خالی از چشـم تو باشه نمی خوام دردای کهنـه ام جزبه دست تو دوا شه
من می خوام هرچی ترانس واسه چشم تو بسازم من می خوام خــــــودم دلــــم رو تو قمار تو ببازم
من می خوام قصه چشمــــــات بشه لالایه شبونم من می خوام واســـه پرواز چشم تو باشه بهونم
اره می خوام دل تنهـــــــــام واسه چشم تو فداشه من میخوام هرچی که دارم نذر چشمای تو باشه
نوشته شده توسط شب در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 14:35 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
دختری بود عاشق همه چیز، عاشق شعرهای دفتر خود، عاشق دوست های کودکی اش، خنده های قشنگ مادر خود، عاشق شعرهای حافظ بود، دوستدار مسافر سهراب زیر لب عاشقانه های بنان، اهل موسیقی و لباس و کتاب روسری های آبی تیره، چادر ناشیانه ای بر سر زیر پایش زمین خاکی و سرد، توی فکرش جهان بالا تر : بوی گل، بوی نم نم باران، مست می کردش و سبک می شد فوری از لاک در می آمد و بعد مثل یک بچه صاف و رک می شد گاه حتی تمام شبهایش، به تماشای آسمان می رفت آرزوی ستاره بودن داشت، در خیالش به تماشای آسمان می رفت آرزوی ستاره بودن داشت، در خیالش به کهکشان می رفت فکر می کرد می شود آدم، یک عقاب بلند پا باشد فکر می کرد ظرفیت دارد، عاشق مرد دخترک.... بگذریم احمق بود، شایدم...نه! دچار بیماری مثلأ یک هراس مزمن داشت ،مثلأ یک جنون ادواری، آخرش را ولی نمی دانید ،که کجا رفت و با خودش چی کرد؟ دوستانش همیشه می گفتند ، آخه او چطور قاطی کرد؟ آخرش را درست فهمیدید ، قاطی ازدحام مردم شد بین انباری از محبت و عشق ، مثل یک دانه سبک گم شد : با خودش عهد کرد بر گردد ، به همان روزهای بارانی به همان خنده های از ته دل، به همان حال و روز انسانی با خودش عهد کرد...بگذاریدباقی اش را خدا رقم بزند آفتاب و ستاره بود و زمین!!! دخترک رفت تا قدم بزند...
نوشته شده توسط شب در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 8:14 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
چقدر تنهایم............. نمی دانی تنهایی من چقدر بزرگ است حتی اگر هزار سیب از دستهایم بچینی باز هم نمی دانی که ریشه های این درخت تا چه عمقی از خاک فرو رفته اند و حتی اگر صد بار پرنده شوی و صدها لانه بر شاخه هایم بسازی باز هم سکوت سنگین نگاهم نمی شکند کاش میدانستی تنهای ام چقدر بزرگ است کاش...............
اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست
کسي را که دوســـتـش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نــبـــوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تـــــــشــــنه ي عشق روزي سيراب خواهد شــــــد
نوشته شده توسط شب در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 10:39 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
ای دوست میرسد روزی که بی من سر کنی میرسد که مرگ عشق را باور کنی میرسد که تنها در کنار قبر من خاطرات مو به موی کهنه مرا باور کنی
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم
که دگر از این خطاها نکنم
چون لبم برخاست از لبهای تو
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
عشق یعنی علاقه نه کفگیر و ملاقه
به چشمهنت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد
قفس دیدم رهایی یادم اومد چکید اشکم جدایی یادم اومد
تو زندگی دنبال کسی نگرد که باهاش زندگی کنی و دنبال کسی بگرد که
نتونی بدون اون زندگی کنی.
همیشه تو زندگی عاشق کسی باش که دنبال غشق باشه نه تشنه
عشق چون هر تشنهای یه روز سیراب میشه.
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که بیایی به سراغم خبری نیست
در آیینه رفتم که بگیرم خبر از تو
دیدم که در آیینه هم خبری نیست
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
چون که با دشمن جانم شدم دوست ندانم
زندگی عشق است عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی
عشق آن است که بیادش باشی
من آن شمعم که بی پروانه میسوزم
میان جمع میخندم ولی بی پروانه می سوزم
بوسه بر عکست زدم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشه عمر من است
کاش میشد خانهای در ماه داشت تا به خورشید صداقت راه داشت
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
اگر دیدی کسی می لرزد از عشق بدان اندوهش از رنج جداییست
نوشته شده توسط شب در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:36 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
آن روز که عاشق جمالت گشتم دیوانه روی بی مثالت گشتم
دیدم نبود در دو جهان جز تو کسی عاشق شدم و غرق کمالت گشتم
نه از دل رود بیرون وصالت نه از یادم رود یک لحظه یادت
نیش دوست از نیش عقرب بدتر است
پس بگز عقرب که دردش کمتر است
نوشته شده توسط شب در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:34 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
چون فردا بمیرم
به درختان بگو
که چقدر دوستت می داشتم
به باد که در شاخه های درختان می خزند
و به شاخه هایی که فرو می ریزند
بگو که چقدر دوستت می داشتم
به کودکان معصوم
بگو که چقدر دوستت می داشتم
به چشمان جانوران بگو
و بگو که چقدر دوستت می داشتم
به خانه ی ساخته از سنگ و آجر بگو
که چقدر دوستت می داشتم
اما به مردان بگو
که چقدر دوستت ی داشتم
زیرا که اینان هرگز سخنانت را باور نخواهند داشت
آری اینان هرگز باور نخواهند داشت که مردی زنی را این چنین که من دوستت می داشتم ، دوستت بدارد ...
نوشته شده توسط شب در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:32 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
دلخوشی آسمان همین ستاره ها هستند
و تنها دلخوشی من همین شعر هایم هست
بیا تا جام زندگی را جرعه جرعه بنوشیم
و با یک سلام و پرسش گل ها را پاسخ دهیم
منم منم آفتاب خیالی تو
و با قلبی پر از درد به سویت می آیم
و هنگامی که در چشمانت زل میزنم
بجز شرمندگی چیزی نمی بینم
بی وفا
با دلم چه کردی که این چنین آواره گشتم
نوشته شده توسط شب در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:29 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
با سپیده دم از خواب بر می خیزم و احساس ناراحتی میکنم صدای نفس کشیدن تو
را در کنارم احساس میکنم و میفهمم که داشتم خواب زمانی را میدیدم که ممکن
است فرا رسدو تو دیگر در زندگیم نباشی
و نمی گویم چقدر برایم ارزش داری
تو محبوب منی یارو یاور منی تا آخر عمر تو به من نیرو میدهی مرا با خودت
به ساحلی دور می بری شب هنگام که از خانه بیرون میروی بسیار زیبا
به نظر میرسی وقتی کنار تو هستم غروری در قلبم احساس میکنم
می خواهم همیشه در کنار تو باشم
آری می خواهم همیشه در کنار تو باشم
نوشته شده توسط شب در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:27 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
سناريوهاي زير تلاش مي کنند که ديدگاه شما نسبت به عشق را توضيح دهند.
1- پايان دنيا نزديک است. اگر فقط بتوانيد يک نوع از حيوانات را نجات دهيد، کدام را انتخاب مي کنيد؟
الف) خرگوش ب) گوسفند پ) گوزن ت) اسب
2- به آفريقا رفته ايد. به هنگام بازديد از يکي از قبيله ها، آنها اصرار مي کنند که يکي از حيوانات زير را به عنوان يادگاري با خود ببريد. کدام را انتخاب مي کنيد؟
الف) ميمون ب) شير پ) مار ت) زرافه
3- فرض کنيد خطاي بزرگي انجام داده ايد و خداوند براي مجازات شما تصميم گرفته است که به جاي انسان، شما را به صورت يکي از حيوانات زير در آورد. کدام را انتخاب مي کنيد؟
الف) سگ ب) گربه پ) اسب ت) مار
4- اگر قدرت داشتيد که يک نوع از حيوانات را براي هميشه از روي کره زمين نابود کنيد، کدام را انتخاب مي کرديد؟ الف) شير ب) مار پ) تمساح ت) کوسه
5- يک روز، با حيواني برخورد مي کنيد که مي تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان مي خواهد که کداميک از حيوانات زير باشد؟
الف) گوسفند ب) اسب پ) خرگوش ت) پرنده
6- در يک جزيره دور افتاده، تنها يک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کداميک را انتخاب مي کنيد؟
الف) انسان ب) خوک پ) گاو ت) پرنده
7- اگر قدرت داشتيد که هر نوع حيواني را اهلي و دست آموز کنيد. کداميک از حيوانات زير را به عنوان حيوان خانگي خودتان انتخاب مي کرديد؟
الف) دايناسور ب) ببر پ) خرس قطبي ت) پلنگ
8- اگر قرار بود براي 5 دقيقه به صورت يکي از حيوانات زير در مي آمديد، کداميک را انتخاب مي کرديد؟
الف) شير ب) گربه پ) اسب ت) کبوتر
1- در زندگي واقعي، براي چه نوع آدمهايي جذابيت و کشش داريد.
الف:
خرگوش– کساني که داراي شخصيت دوگانه هستند، به سردي يخ در ظاهر اما به گرمي آتش در باطن
ب:
گوسفند– مطيع و گرم
پ:
گوزن– زيبا و آداب دان
ت:
اسب- کساني که غيرقابل جلوگيري، بي بند و بار و آزاد هستند.
2- در فرايند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رويکرد براي شما خوشايندتر و موثرتر است.
الف:
ميمون – مبتکر و باذوق که هيچگاه احساس خستگي نکنيد.
ب:
شير- سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگويد که دوستتان دارد.
پ:
مار- دمدمي مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد
ت:
زرّافه- صبور، هرگز شما را رها نکند.
3- دلتان مي خواهد معشوقتان چه عقيده اي در باره شما داشته باشد.
الف:
سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم
ب:
گربه- شيک و زيبا
پ:
اسب- خوش بين
ت:
مار- انعطاف پذير
4- چه اتفاقي باعث مي شود که شما رابطه تان را قطع کنيد/ از چه خصوصيتي بيش از همه نفرت داريد.
الف:
شير- متکبر و خودخواه، امر و نهي کن
ب:
مار- هيجاني و دمدمي مزاج، نمي دانيد چگونه او را خوشحال کنيد.
پ:
تمساح- خونسرد، بيرحم، سنگدل
ت:
کوسه- ناامن
5- دوست داريد چه نوع رابطه اي با او برقرار سازيد.
الف:
گوسفند- سنتي، بدون آن که چيزي بگوئيد او بفهمد چه مي خواهيد، ارتباط برقرار کردن از طريق قلب ها.
ب:
اسب- هر دو بتوانيد درباره همه چيز با هم صحبت کنيد، هيچ چيز مخفي در ميان نباشد.
پ:
خرگوش- رابطه اي که هميشه خود را گرم و عاشق او حس کنيد.
ت:
پرنده- رابطه اي پايدار و طولاني و بالنده
6- آيا به او خيانت مي کنيد.
الف:
انسان- شما به جامعه و اخلاقيات احترام مي گذاريد، پس از ازدواج هيچ کار خلافي نمي کنيد.
ب:
خوک- نمي توانيد در مقابل تمايلاتتان مقاومت کنيد، به احتمال زياد خيانت مي کنيد.
پ:
گاو- خيلي سعي مي کنيد که چنين کاري نکنيد.
ت:
پرنده- شما هرگز نمي توانيد استوار و ثابت قدم باشيد، شما واقعاً براي ازدواج مناسب نيستيد و نمي خواهيد تعهدي بپذيريد.
7- درباره ازدواج چه فکر مي کنيد.
الف:
دايناسور- شما خيلي بدبين هستيد و فکر مي کنيد اين روزها ديگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد.
ب:
ببر- شما به ازدواج به صورت يک چيز گرانبها فکر مي کنيد. پس از آن که ازدواج کرديد، پيوند زناشويي و همسرتان را بسيار باارزش و گرامي مي داريد.
پ:
خرس قطبي- شما از ازدواج مي ترسيد، فکر مي کنيد آزاديتان را از شما خواهد گرفت.
ت:
پلنگ- شما هميشه طالب ازدواج بوده ايد ولي در واقع، شناخت دقيقي از آن نداريد
8- در اين لحظه، به عشق چگونه فکر مي کنيد.
الف:
شير- شما هميشه تشنه عشقيد و مي توانيد هر کاري براي آن بکنيد اما به راحتي در دام عشق نمي افتيد.
ب:
گربه- شما خيلي خودمحور و خودخواهيد. شما فکر مي کنيد عشق چيزي است که مي توانيد به دست آوريد و هرگاه که خواستيد آن را دور بياندازيد.
پ:
اسب- شما نمي خواهيد در قيد و بند يک رابطه پايدار قرار بگيريد. به هر چمن که رسيدي گلي بچين و برو
ت:
کبوتر- شما به عشق به صورت يک تعهد دو طرفه فکر مي کنيد
نوشته شده توسط شب در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:27 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام ای رهگذر با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و واژه هایم بنگر و آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن... و بعد به رسم روزگار مرا و عمق نوشته هایم را به دست فراموشی بسپار...
اسمم را با نام و یاد شیون بر دفتر بی کاغذ خود هک کن و من نیز اسمت را با نام و یاد بسطامی بر کاغذ بی خط خودم هک می کنم ...
يادم باشد
حرفي نزنم كه دلي بلرزد...
خطي ننويسم كه آزار دهد کسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
....وتنها دل ما دل نيست....
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر ؛ و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم....
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم....
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن....
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند ..... يادم باشد
هدف از تشکيل اين وبلاگ اينست که اين وبلاگ به پناهگاه آشفتگان کوي عشق تبديل شود، اين وبلاگ جايگاهي براي درد دل کردن دلهاي پر درد است. به اميد روزي که در هيچ جاي جهان هيچ ايراني دل شکسته نباشد و همگي به مراد دل خود برسند. ضمنا از تمامي دوستـان عزيزم خواهشمندم که در صورت تمايل به همکاري با اين گروه، متنها، مشکلات، پيشنهادات و راه حلهاي خود را برايمان ارسال کنند. تا به نام خودشان در وبلاگ منتشر شود.
سردبیر : بهنام بلالایی
دوستدار همه شما
شب (شیون بسطامی)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
سخن سردبیر
عاشقانه
عارفانه
دعا و نیایش
آموزش
مشکلات
راهکارها
طالع بینی
داستان
امروز با حافظ
حرف دل
پاورقی
دوستان
وبلاگ خبري تحليلي «سداد»
وبلاگ ادبي «شيون»
وبلاگ ورزشي «گروه رز آبي»
وبلاگ جامعه صومعه سرایی ها
دانشگاه آزاد لاهیجان
پیوندهای روزانه
حسرت پرواز با ستاره ها
باران ببار که دلم هوای یار کرده
مثل خدا
وبلاگ شکوه ایستادن
وبلاگ عدالت مهر
سایت آفتاب
سایت نیک صالحی
سایت تبیان
سایت نکوه
سایت گروه رز آبی
سایت زنده یاد شیون فومنی
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
عضویت در خبرنامه